TAHIEH.net

١٧.٠١.٢٠٠٩
سی سال پس از پیروزی انقلاب 57 - امیدها ، نا امیدی ها و... گفتگو با داریوش همایون

سی سال از پیروزی انقلاب بهمن سال 57 در ایران می گذرد؛ انقلابی که هنوز پس از سه دهه، بر سر تعریف محتوای آن در بین برخی از فعالان سیاسی بحث و گفت و گو وجود دارد. عده ای آن را انقلاب اسلامی تعریف می کنند، چون رهبری آن با آیت الله خمینی و روحانیان بود و عده ای دیگر این توصیف را قبول ندارند و به دلیل شرکت طیف های مختلف فکری وعقیدتی و توده های عظیم مردم عادی، آن را یک انقلاب مردمی تعریف می کنند. اما تعریف، هرچه باشد، هیچ تغییری در این موضوع نمی دهد که همه آنهایی که در این انقلاب شرکت داشتند و یا نظاره گر آن بودند، امیدها و انتظاراتی داشتند و یا با بد بینی و ناامیدی به آینده آن می نگریستند.

 من هم در این روزهای نزدیک به سی امین سالگرد انقلاب و از آنجا که از نسلی هستم که در این انقلاب شرکت داشتم ، به این فکر می کنم که راستی، آن روزها چه فکر می کردیم و کجا بودیم و الان در کجا ایستاده ایم و آینده ایران چگونه خواهد بود؟ به همین دلیل، یک سلسله گفت و گو با فعالان سیاسی، فرهنگی و روزنامه نگار از طیف های گوناگون تهیه کرده ام و پرسش هایی را با آنها درمیان گذاشتم که به تدریج، در سایت « تهیه» می خوانید یا می شنوید.

 از آنجا که این روزها، کتاب « من و روزگارم» که زندگی نامه « داریوش همایون» ، وزیر اطلاعات و جهانگردی در دوران حکومت پهلوی، را می خواندم، ابتدا به سراغ او رفتم و او مثل همیشه با خوش رویی از این مصاحبه استقبال کرد. داریوش همایون، هشتاد سال دارد و سیاستمدار و روزنامه نگار است. خود او در باره کتاب « من و روزگارم» گفته است:« این کتاب، گوشه‌ای از داستان آنچه را که روزگار بر من کرد و آنچه را که من در برابر روزگار از آن برآمدم، باز می‌گوید. من به رویدادها و شخصیت‌ها بیشتر از نظر نشان دادن روندها و فضای زمانه که بستر تاریخ را می‌سازد و کمتر از نظرگاه روابط شخصی پرداخته‌ام. یکی از اشتغالات همیشگی‌ام، تحلیل خود و فاصله گرفتن و نگاه از بیرون بوده است. اکنون در این مرحله پایانی، فرصتی دارم که به سرتاسر زندگی ام بنگرم، که به گفته یک نویسنده فرانسوی، حاصل جمعی است که هیچ یک از رقم‌هایش را نمی‌شود تغییر داد

آقای همایون شما سی سال پیش در چنین روزهایی ، در آستانه انقلاب چه می کردید؟

از زمستان سال ۱۳۵۶ تظاهرات آغاز شد. اين تظاهرات هر سال برگزار می شد، اما در آن سال به دلايل گوناگون معنای ديگری يافت.

اين تظاهرات در همان مکان هايی انجام می گرفت که قبلا هم در سالگرد ۱۵ خرداد تظاهرات می کردند، از جمله مدرسه فيضيه قم و طلاب.

اتفاق تازه ای که رخ داد، اين بود که هر چهلم برای کسانی که در تظاهرات قبلی کشته شده بودند، مراسم مذهبی برگزار می شد.

در اين مراسم عده بيشتری کشته و زخمی می شدند، زيرا اين تظاهرات آرام نبود. مثلا در تبريز با حمله، ويران کردن و يا آتش زدن بانک و مراکز دولتی همراه بود و باز ۴۰ روز بعد، دوباره اتفاق تازه ای رخ می داد.

اگر زمستان ۱۳۵۶ را آغاز موج انقلاب بگيريم، من در آن زمان وزير اطلاعات و جهانگردی بودم و مانند ساير همکارانم وظيفه بسيار دشواری بر عهده داشتم.

 وظيفه من حفظ فضای باز سياسی در جامعه بود که از يک سال پيش يعنی ۱۳۵۵ اعلام شده و کمابيش به آن عمل می شد و در عين حال حفظ نظم کشور.

در حکومتی که ۳۰ سال و اگر بخواهيم از دهه ۴۰ حساب کنيم، حداقل ۱۶ يا ۱۷ سال دچار انسداد سياسی بود، می بايست فضای باز سياسی ايجاد می شد.

هميشه در اين مواقع مشکلات زيادی پيش می آيد و درست مانند برداشتن سيل بند است.

مهم ترين گرفتاری ما همين مسئله بود، اين که تا چه اندازه سيل بند را برداريم که سيل جاری نشود.  البته از پس آن بر می آمديم، زيرا هم جلوی اغتشاشات را می گرفتيم و هم اجازه می داديم در حد معقولی از اوضاع انتقاد شود.

اين وضعيت تا تابستان ۱۳۵۷ ادامه يافت و در تابستان ۵۷ ما مجبور به استعفا شديم و حکومت شريف امامی روی کار آمد و من خانه نشين شدم.

 

در دوران انقلاب و در زمانی که جريان هايی در داخل کشور آغاز شده بود و اعتراضاتی صورت می گرفت، شما فکر می کرديد که اين اعتراضات و انقلاب به کجا خواهد رسيد؟

برای من اين اعتراضات و تظاهرات يادآور سال ۱۳۴۲ بود. در آن زمان هم عناصر مذهبی جامعه در تهران و شهرهای مهم ديگر به رهبری خمينی شورش کردند. تظاهرات بسيار بزرگی برپا شد، به صورت زنان بی حجاب اسيد پاشيدند، کتابخانه عمومی سنگلج را آتش زدند و نيروهای مخالف رژيم پادشاهی يا به اين شورش ها پيوستند و يا در حال پيوستن به آن بودند.

با توجه به قدرتی که حکومت در آن زمان نشان داده بود، ما خيال می کرديم که شاه پشت سر اين حرکت است، ولی بعد معلوم شد که اعلم بوده است نه شاه.

اگر اعلم اقدام نمی کرد، شاه حتی به فکر تسليم شدن بوده و ما اين نکته را نمی دانستيم.

ما فکر می کرديم اين بار هم جلوی شورش را خواهيم گرفت، چون حکومت بسيار نيرومند ، وضع اقتصادی خوب و خزانه پر از پول بود.

البته مشکل تورم تا حدودی وجود داشت ولی قابل حل بود، چون اساس کار جامعه روبه پيشرفت بود.

من شخصا خطری احساس نمی کردم و مشکلی نمی ديدم. وضع بحرانی بود و می بايست فکری برای آن می کرديم که کرديم. مثلا در اصفهان وقتی مردم شلوغ کردند، حکومت نظامی اعلام کرده و بدون اين که از بينی کسی خون بيايد، شهر را آرام کرديم.

درتبريز هم بعد از اغتشاشی که در زمستان سال ۵۶ روی داده بود، حزب «رستاخيز» تظاهرات بسيار بزرگی انجام داد  و می گفتند حدود ۳۰۰ هزار نفر در آن شرکت کرده بودند. بعد از آن تبريز به کلی آرام شد و تا آستانه انقلاب ديگر در آنجا اتفاقی رخ نداد.

فکر می کرديم از عهده اين بحران به خوبی برخواهيم آمد، ولی بعد از آتش سوزی سينما رکس آبادان، شاه خود را باخت و تسليم  شد که خود داستان ديگری است.

سپس حکومت شريف امامی روی کار آمد و بعد از آن هم  ازهاری  و در شش ماه آخر هر امتيازی که انقلابيون خواستند به آنها داده شد.

انقلاب شد و حکومت تغيير کرد،آیت الله  خمينی آمد و حکومت جمهوری اسلامی را تشکيل دادند. در آن موقع شما کجا بوديد و پيش بينی شما چه بود؟

در ۱۵ آبان ۱۳۵۷ حکومت نظامی اعلام شد به اين دليل که نخست وزير يک نظامی بازنشسته بود[ازهاری] که شاه دوباره به او را به رياست بزرگ آتش داران رسانده بود. او آدم بسيار ضعيفی بود و به جز برقراری حکومت نظامی، هيچ کار ديگری انجام نمی داد.

 تنها کار مهمی که انجام داد، اين بود که ۲۰ يا ۳۰ نفر از سران حکومت گذشته را توقيف کرد، از جمله من، هويدا، نصيری، تعدادی از وزرا و چند نفر ديگر که در ليست بودند ولی توقيف آنها بی معنی بود.

من تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ يعنی مدت سه ماه و ۱۵ روز در زندان بودم. ما از زندان اوضاع کشور را دنبال می کرديم و روز به روز به آينده ايران بدبين تر می شديم زيرا می ديديم که حکومت با دست خود کشور را تقديم انقلابيون می کند.

تا آنجا که به خاطر می آورم همزمان با ۲۲ بهمن، انقلابيون زندان ها را گرفتند و شما هم همراه با بسياری ديگر آزاد شديد.

ما از زندان گرختيم ولی سه نفر از ما دوباره دستگير شدند. آن جا زندان افسران و سربازان زندانی بود و از بخت خوب ما هوا تاريک بود و خوشبختانه کسی در ميان جمعيتی که از زندان گريختند، متوجه ما نشد. اگر هوا روشن بود، همه ما دوباره دستگير می شديم.

طبعا تنها دل مشغولی من اين بود که خود را نجات دهم و دستگير نشوم. حدود ۱۵ ماه در تهران و نزد دوستانم از اين خانه به آن خانه می شدم و مرتب جای خود را عوض می کردم که گرفتار نشوم. سرانجام بعد از دوبار کوشش، توانستم از ايران خارج شوم که داستان پر هيجانی دارد.

در دورانی که پنهان بودید چه می کردید؟

در دورانی که پنهان بودم و به صورت زيرزمينی زندگی می کردم، فرصت بسيار خوبی پيش آمد که بتوانم دو کار را انجام بدهم.

 چون من تصور کرده بودم که شب ۲۲ بهمن مرده ام، ديگر ترس از مرگ نبايد در زندگی ام تعيين کننده می بود. بنابراين دو کار انجام دادم، اول اين که بسيار زياد، در حدود ۲۰۰ جلد کتاب خواندم و تلافی چند سال گذشته را که فرصت نداشتم درآوردم و دوم اين که بسيار فکر کردم.

زندگی پيشين من ايجاب می کرد که برای عمل بيانديشم، ولی در آن ۱۵ ماه فقط فکر کردم و عملی درکار نبود.

فکر خالص به من کمک کرد تا موقعيت خودم و ايران را باز انديشی کنم و به اين بيانديشم که چرا به اين روز افتاديم و چرا  اين طور شد؟

البته می توانستم تلخ و کينه ورز شوم، ولی به هيچ چيز کينه ای پيدا نکردم. چون راهی را در زندگی انتخاب کرده بودم که ناگزير پايان آن همين بود.

من به رژيمی پيوسته بودم که در پايان نمی توانست حتی از خودش دفاع کند چه برسد از کشور. اشتباه از من بود و طلبی از کسی ندارم، حتی از آن رژيم.

 آن رژيم به طبيعت خود عمل کرد و قربانی اين طبيعت شد. من هم به طبيعت خود عمل کردم و قربانی آن شدم. بنابراين بايد فکر ديگری می کردم، پس در همه مبانی فکری خود تجديد نظر کردم، بعضی ها را نگه داشتم و بيشتر آن را دور ريختم و سعی کردم آدم تازه ای شوم.

بعد هم از ایران خارج شدید ، در خارج از کشور از کجا وچگونه شروع به فعالیت کردید؟

از ايران که خارج شدم، زندگی فعال را به صورت نوشتن و ظاهر شدن در اجتماعات مختلف، از جمله اجتماع مخالفان خود آغاز کردم.

اين وضعيت را ادامه داده و ۲۸ سال است که فعاليت سياسی می کنم. تا کنون شش کتاب و مقالات بی شماری نوشته و منتشر کرده ام.

همچنين حزب ليبرال دموکرات «مشروطه ايران» را پايه گذاری کرده ام که از اصول انقلاب مشروطه ايران الهام گرفته و سعی می کند که در مبارزه برای تجدد و نوسازی جامعه ايرانی در صف مقدم باشد و مسئله تجدد و مدرنيته را به صحنه بحث و فعاليت سياسی بياورد. اين که چه اندازه موفق شويم، به تلاش ما و پذيرش جامعه بستگی دارد.

آقای همايون! آخرين سوال من اين است که اکنون بعد از سه دهه، ارزيابی شما از انقلاب ايران و آن چه بعد پيش آمد، چيست؟

انقلاب اسلامی من این را تاکید می کنم. انقلاب اسلامی که در ايران روی داد، يک ويژگی فوق العاده داشت که تعيين کننده سرنوشت انقلاب و تعيين کننده سرنوشت ايران بود.

اگر امروز ايران به اين روز افتاده( که امیدوارم در این مورد با هم اختلاف نداشته باشیم) به دليل اين است که انقلاب، انقلابی اسلامی بود. انقلابی برای بازگرداندن جامعه به ۱۴۰۰ سال پيش و خمينی به کرات اين موضوع را اعلام می کرد و دراين زمينه کتاب نوشت.

به نظر من، دوران ۳۰ ساله بعد از انقلاب بزرگترين فاجعه تاريخ ايران پس از حمله مغول ها بوده است، زيرا نه تنها پايه های قدرت بلکه اقتصاد و آموزش ايران را نيز درهم شکسته و متزلزل کرده اند و جامعه را از هم گسيخته اند.

ايران، امروز جامعه از هم گسيخته ای است، جامعه ای که نه اعتماد در آن وجود دارد و نه فضيلت های مدنی و جز در اقليت کوچکی نشانی از آن بر جای نمانده است. يکی از بدترين شرايطی که ممکن است برای يک جامعه پيش آيد، اکنون در ايران وجود دارد و موجوديت ايران به خطر افتاده است.

 اگر ماجراجويی های رژيم به جنگ يا تجزيه ايران نيانجامد، بخت ايران بلند خواهد بود.

 ارزيابی من از اين دوران سراسر منفی است. آن چه در اين ۳۰ سال اتفاق افتاده، به رغم اين انقلاب و اين حکومت بوده است نه به خواسته آن.

جامعه مدنی ايران که هر روز نيرومندتر می شود، در مخالفت با اين رژيم کار خود را انجام خواهد داد.

اين رژيم با روی کار آوردن پايين ترين افراد جامعه به سطح بالاترين مقامات، بيشترين آسيب را به شئون زندگی مردم وارد آورده است. بهترين راه برای اين که يک جامعه را نابود کنيد، همين کار است.

آدم هايی از قبيل وزير سابق کشور[علی کردان] در اين رژيم فراوانند و بيشتر اينها در همين سطح اخلاقی هستند. فقط او به دليل کار احمقانه ای که کرده بود، گرفتار شد.

 با آوردن چنين آدم هايی در راس حکومت، می توان جامعه را نابود کرد. اين کاری است که وقتی عرب ها به ايران حمله کردند، با دقت انجام دادند و سعی کردند پست ترين آدم را بالا بياورند و جامعه را از بين ببرند.

حکومت فعلی هم همين کار را انجام می دهد و تازه اين جدای از نابود کردن ميراث فرهنگی و تاريخی ايران، ايران ستيزی و از بين بردن نام و افتخارات ايران است.

من فاجعه ای از اين بزرگتر در طی ۷۰۰ سال که از حمله مغول ها می گذرد، سراغ ندارم.